به نقل از آماج، گاهی خیال اینکه همهچیز را رها کنیم و زندگی را از نو شروع کنیم، نه نشانه ضعف است و نه الزاماً به معنای ناسپاسی نسبت به داشتههایمان. برای برخی افراد، این خیال میتواند نخستین نشانهای باشد که نشان میدهد مدتهاست خواستههای شخصی خود را پشت وظایف، مسئولیتها و انتظارات دیگران پنهان کردهاند.
ممکن است فردی شغل مناسبی داشته باشد، روابط خانوادگی خوبی را حفظ کرده باشد و از بیرون زندگی موفقی به نظر برسد، اما در خلوت از خود بپرسد: «اگر قرار نبود مطابق انتظارات دیگران زندگی کنم، واقعاً چه چیزی میخواستم؟» همین پرسش ساده گاهی میتواند آغاز یک گفتوگوی صادقانه با خود باشد.
وقتی در «بایدها» زندگی میکنیم
در روانشناسی، یکی از چارچوبهای شناختهشده برای بررسی این مسئله، تفاوت میان «خود واقعی»، «خود ایدهآل» و «خود بایدی» است. خود واقعی به تصویری اشاره دارد که اکنون از خودمان داریم؛ خود ایدهآل همان فردی است که دوست داریم باشیم و خود بایدی مجموعهای از وظایف، تعهدات و انتظاراتی است که احساس میکنیم باید برآورده کنیم.
بخش «بایدی» زندگی معمولاً دستورالعملهای روشنی دارد: مسئولیتپذیر باش، قبضها را پرداخت کن، به خانواده رسیدگی کن، شغلت را حفظ کن و در شرایط دشوار دوام بیاور. اما خواستههای شخصی همیشه چنین دستورالعمل مشخصی ندارند.
برای همین ممکن است فرد سالها در انجام وظایفش بسیار موفق باشد، اما فرصت چندانی برای پرسیدن اینکه «من واقعاً چه میخواهم؟» پیدا نکند.
چرا بعضی حسرتها سالها باقی میمانند؟
پژوهشهای شای داویدای و توماس گیلویچ درباره پشیمانی نشان دادهاند که حسرتهای مرتبط با «خود ایدهآل» میتوانند ماندگارتر از برخی شکستهای مربوط به وظایف و تعهدات باشند.
دلیل آن تا حدی روشن است. بسیاری از اشتباههای مربوط به وظایف قابل جبران هستند؛ میتوان عذرخواهی کرد، بدهی را پرداخت کرد یا اشتباه را اصلاح کرد. اما وقتی حسرت درباره کاری است که هیچگاه انجام ندادهایم، معمولاً راه مشخصی برای بستن پرونده آن وجود ندارد.
به همین دلیل، ممکن است فرد سالها بعد همچنان به شغل دیگری که انتخاب نکرد، رابطهای که آغاز نکرد یا مسیری که هیچگاه امتحان نکرده است فکر کند.
چرا ممکن است یک زندگی خوب، باز هم رضایتبخش نباشد؟
رسیدن به یک هدف همیشه به معنای احساس رضایت نیست. پژوهشهای کِنون شلدون و اندرو الیوت درباره اهداف شخصی نشان دادهاند که وقتی اهداف با ارزشها و خواستههای درونی فرد هماهنگ باشند، معمولاً تلاش و احساس بهزیستی بیشتری با دنبال کردن و دستیابی به آنها همراه میشود.
در مقابل، ممکن است فرد به هدفی برسد که اساساً انتخاب خودش نبوده است. ترفیع میگیرد، دیگران خوشحال میشوند و از او تعریف میکنند، اما خودش در پایان روز احساس رضایت چندانی ندارد.
این احساس لزوماً به معنای وجود مشکل روانشناختی نیست. گاهی مسئله این است که فرد سالها برای تحقق هدفی تلاش کرده که بیشتر متعلق به انتظارات محیط اطرافش بوده تا ارزشها و خواستههای خودش.
اما خیالپردازی درباره زندگی جدید همیشه راهحل نیست
با این حال، نباید هر خیالپردازی درباره شروع دوباره را نشانهای برای تغییر فوری زندگی دانست. پژوهشهای گابریله اوتینگن درباره خیالپردازی مثبت نشان دادهاند که صرف تصور کردن یک آینده ایدهآل لزوماً به افزایش تلاش برای رسیدن به آن منجر نمیشود و در برخی شرایط حتی میتواند انگیزه اقدام را کاهش دهد.
رویکرد مفیدتر این است که فرد در کنار تصور نتیجه مطلوب، موانع واقعی رسیدن به آن را نیز شناسایی کند. برای مثال، به جای اینکه فقط بگوییم «کاش شغل دیگری داشتم»، میتوان پرسید: «چه چیزی مانع تغییر شغل من است؟ ترس از شکست؟ نگرانی درباره واکنش خانواده؟ مشکلات مالی؟ یا نداشتن مهارت لازم؟»
وقتی مانع مشخص شود، امکان پیدا کردن راهحل هم بیشتر میشود.
آیا واقعاً باید همهچیز را رها کرد؟
پژوهشی که استیون لویت درباره تصمیمهای دشوار انجام داد، نکته جالبی را مطرح میکند. در این مطالعه، افرادی که درباره تغییر مهمی در زندگی خود مردد بودند، با استفاده از شیر یا خط تصمیم گرفتند تغییر کنند یا در وضعیت فعلی بمانند. شش ماه بعد، گروهی که نتیجه به سمت تغییر هدایتشان کرده بود، در مجموع احتمال بیشتری داشت که تغییر را انجام داده باشند و رضایت بیشتری از زندگی گزارش کردند.
البته این یافته به معنای آن نیست که تصمیمهای مهم زندگی را باید به سکه سپرد. مطالعه محدودیتهایی داشت و شرکتکنندگان نیز افرادی بودند که از قبل درباره یک تصمیم مهم دچار تردید شده بودند. با این حال، نتیجه میتواند یادآوری کند که ترس از تغییر گاهی باعث میشود بیش از اندازه در وضعیت موجود باقی بمانیم.
شروع دوباره همیشه به معنای ترک همهچیز نیست
شاید مهمترین نکته این باشد که «شروع دوباره» الزاماً به معنای فروش خانه، ترک شغل یا سوار شدن به اولین هواپیما نیست. گاهی شروع دوباره از یک تغییر بسیار کوچک آغاز میشود.
ممکن است یک صبح شنبه، یک ساعت را فقط برای خودتان کنار بگذارید؛ کاری را امتحان کنید که مدتها دوست داشتید انجام دهید، با فردی درباره خواسته واقعیتان صحبت کنید، مهارتی تازه یاد بگیرید یا حتی روی کاغذ بنویسید اگر هیچکس قرار نبود شما را قضاوت کند، چه تغییری در زندگیتان ایجاد میکردید.
این قدمهای کوچک میتوانند کمک کنند میان «زندگیای که از شما انتظار میرود» و «زندگیای که واقعاً میخواهید» تفاوت قائل شوید.
گاهی سؤال مهمتر از پاسخ است
خیال شروع دوباره به خودی خود نه خوب است و نه بد. اهمیت آن به چیزی بستگی دارد که پشت این خیال قرار گرفته است. آیا فقط از یک دوره پراسترس خستهاید، یا مدتهاست احساس میکنید زندگیتان با ارزشها و خواستههای شخصی شما فاصله گرفته است؟
پرسیدن همین سؤال میتواند ارزشمند باشد. قرار نیست هر فکری درباره یک زندگی متفاوت به تصمیمی بزرگ تبدیل شود؛ اما اگر این فکر مرتب تکرار میشود، شاید بد نباشد برای نخستین بار به جای سرزنش خود، کمی جدیتر به آن گوش دهید.
گاهی «شروع دوباره» از تغییر شهر یا شغل آغاز نمیشود؛ از اینجا شروع میشود که بالاخره از خودمان بپرسیم: اگر قرار نبود مطابق انتظار دیگران زندگی کنم، چه چیزی را برای خودم انتخاب میکردم؟
برای خواندن مطالب بیشتر درباره روانشناسی، خودشناسی و سبک زندگی، به آماج مراجعه کنید.