به گزارش آماج، حفظ تعادل میان کار و زندگی یکی از توصیههای رایج برای داشتن زندگی سالمتر است؛ اما پژوهشها نشان میدهند این تعادل الزاماً به معنای رسیدن به یک نسبت ثابت میان ساعات کاری و زمان شخصی نیست. مسئله مهمتر این است که فرد بتواند پس از پایان کار، از نظر ذهنی نیز از فضای کاری فاصله بگیرد و فرصت کافی برای بازیابی انرژی داشته باشد.
نگاه رایج به تعادل کار و زندگی معمولاً بر دو فرض استوار است: اینکه برای همه افراد یک نسبت درست و مشخص میان کار و زندگی وجود دارد و اینکه رسیدن به آن عمدتاً به مدیریت زمان و نظم شخصی بستگی دارد. بررسی تعامل واقعی میان زندگی شغلی و شخصی نشان میدهد هر دو تصور میتوانند گمراهکننده باشند.
چرا مرز میان کار و زندگی اهمیت دارد؟
اهمیت جدا کردن کار از زندگی شخصی تنها به تعداد ساعات کاری مربوط نمیشود، بلکه مسئله اصلی این است که آیا فرد واقعاً فرصت بازیابی جسمی و روانی پیدا میکند یا نه.
یکی از مهمترین مفاهیم در این زمینه، «فاصلهگیری روانشناختی» از کار است. منظور از این مفهوم، توانایی فرد برای کنار گذاشتن ذهنی فعالیتها و مسائل کاری در زمان خارج از محل کار است. پژوهشها نشان دادهاند که فاصله گرفتن ذهنی از کار در ساعات غیرکاری با بهزیستی بیشتر، خستگی کمتر و انرژی بالاتر در روز بعد ارتباط دارد.
به بیان ساده، ممکن است فرد ساعت پنج عصر محل کار را ترک کند، اما اگر تا شب درگیر فکر کردن به یک جلسه دشوار، پاسخ دادن به پیامهای کاری یا بررسی مداوم ایمیلها باشد، از نظر ذهنی هنوز در محل کار حضور دارد.
بنابراین هدف واقعی تعادل کار و زندگی، صرفاً کاهش تعداد ساعات کاری نیست. آنچه اهمیت دارد ایجاد فاصله ذهنی و فراهم کردن فرصتی برای استراحت و بازیابی است. حتی یک روز کاری کوتاه نیز اگر ذهن فرد را تا ساعات شب درگیر نگه دارد، ممکن است فرصت کافی برای بازیابی ایجاد نکند.
یک نسخه واحد برای تعادل کار و زندگی وجود ندارد
واژه «تعادل» ممکن است این تصور را ایجاد کند که همه افراد باید به نقطهای مشابه در تقسیم زمان میان کار و زندگی برسند؛ اما واقعیت پیچیدهتر است. افراد تفاوت زیادی در نحوه ترجیح ارتباط میان زندگی شغلی و شخصی خود دارند.
برخی افراد زمانی احساس آرامش بیشتری دارند که مرز مشخصی میان کار و زندگی شخصی وجود داشته باشد؛ یعنی پس از پایان ساعات کاری، دیگر به پیامها و مسائل شغلی رسیدگی نکنند. در مقابل، برخی افراد ترجیح میدهند این دو حوزه تا حدی با یکدیگر ترکیب شوند و ممکن است پاسخ دادن به یک پیام کاری در خانه یا انجام یک کار شخصی در محل کار برایشان مشکل خاصی ایجاد نکند.
پژوهشهای مرتبط با «نظریه مرزها» نشان میدهد مشکل لزوماً در انتخاب جداسازی یا ادغام کار و زندگی نیست. مسئله اصلی زمانی شکل میگیرد که شیوه ترجیحی فرد با شرایطی که محیط کار و زندگی به او تحمیل میکند، همخوانی نداشته باشد.
هماهنگی با شرایط فردی مهمتر از یک نسبت ثابت است
برای مثال، فردی که ترجیح میدهد پس از پایان کار کاملاً از مسائل شغلی فاصله بگیرد، ممکن است در محیطی که انتظار پاسخگویی مداوم به پیامها وجود دارد، فشار روانی بیشتری تجربه کند. در مقابل، فردی که با ترکیب نسبی کار و زندگی مشکلی ندارد، ممکن است در همان شرایط احساس فشار کمتری داشته باشد.
بنابراین آنچه میتواند به بهزیستی بیشتر کمک کند، الزاماً رسیدن به یک تقسیمبندی یکسان برای همه نیست؛ بلکه هماهنگی میان ترجیحات فرد و شرایط واقعی زندگی او اهمیت بیشتری دارد.
در نتیجه، توصیههایی مانند «باید دقیقاً نیمی از زمان خود را برای کار و نیمی دیگر را برای زندگی اختصاص دهید» نمیتوانند نسخهای مناسب برای همه افراد باشند. تعادل واقعی زمانی شکل میگیرد که فرد بتواند متناسب با نیازهای خود، مرزهایی ایجاد کند که امکان استراحت، بازیابی و حضور ذهن در زندگی شخصی را فراهم کنند.
برای مطالعه مطالب بیشتر درباره سلامت روان، سبک زندگی و روانشناسی، به آماج مراجعه کنید.