به نقل از آماج، پژوهشهای روانشناسی و علوم اعصاب نشان میدهد گفتوگویی که هر روز با خود داریم، فقط مجموعهای از جملات ذهنی نیست؛ بلکه میتواند بر نحوه واکنش ما به فشار، تنظیم احساسات و حتی شیوه تصمیمگیری اثر بگذارد. این موضوع برای مدیران و رهبران اهمیت بیشتری دارد، زیرا گفتوگوی درونی آنها میتواند بهتدریج بر فضای عاطفی و روانی محیط کار نیز اثر بگذارد.
مثبتاندیشی به معنای نادیده گرفتن شکست، مشکلات یا سختیهای زندگی نیست. برعکس، تجربه دشواری و ناکامی میتواند بخشی از مسیر رشد باشد. مسئله اصلی این است که افراد در زمان مواجهه با مشکلات، چگونه درباره خود و شرایطشان فکر و صحبت میکنند.
به گفته متخصصان، تفاوت قابلتوجهی میان جمله «من در بخشی از کارم با مشکل مواجه شدهام» و جمله «من در این کار افتضاح هستم» وجود دارد. جمله نخست یک مشکل موقتی را توصیف میکند، اما جمله دوم میتواند یک تجربه موقت را به بخشی از هویت فرد تبدیل کند.
مغز همیشه به گفتوگوی درونی گوش میدهد
پژوهشهای مرتبط با خودگویی و تفکر مثبت نشان میدهد الگوهای فکری خوشبینانه با استرس کمتر، توانایی بهتر برای مقابله با مشکلات، سلامت روانی بیشتر و برخی پیامدهای بهتر جسمی ارتباط دارند.
خودگویی در واقع جریان تقریباً دائمی افکاری است که در ذهن ما شکل میگیرد. وقتی این گفتوگو دائماً بر شکست، ناتوانی و بدترین سناریوها متمرکز باشد، میتواند به تقویت بدبینی و واکنشهای استرسی منجر شود. در مقابل، خودگویی سازنده میتواند به مدیریت بهتر فشار و افزایش تابآوری کمک کند.
این موضوع در محیطهای مدیریتی اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا رهبری فقط به برنامهریزی و تصمیمگیری محدود نیست و بخش قابلتوجهی از آن شامل مدیریت احساسات، حفظ آرامش و واکنش مناسب در شرایط دشوار است.
یک تغییر کوچک در زبان میتواند نگاه فرد به خودش را تغییر دهد
در یکی از کارگاههای رهبری مبتنی بر نقاط قوت، یک معاون مدرسه در گفتوگویی درباره هویت شغلی و فرسودگی شغلی گفت: «Honestly, I suck at being an assistant principal.»
پاسخ مدرس این بود که او باید ابتدا زبان خود را تغییر دهد و به جای تعریف کردن یک مشکل موقتی بهعنوان ویژگی شخصیتی، واقعیت فعلی را توصیف کند. از او پرسیده شد آیا در سال جاری دانشآموزی به او اعتماد کرده است؟ آیا معلمی از او تشکر کرده است؟ و آیا در موقعیتی دشوار بهتر از دو سال قبل عمل کرده است؟ پاسخ به همه این پرسشها مثبت بود.
این مثال نشان میدهد که یک فرد ممکن است در یک دوره دشوار قرار داشته باشد، اما این موضوع الزاماً به معنای شکست یا ناتوانی او نیست. تغییر نحوه توصیف مشکل میتواند کمک کند فرد شرایط خود را بهعنوان بخشی از فرایند رشد ببیند، نه یک ویژگی دائمی در هویت خود.
مثبتاندیشی به معنای انکار مشکلات نیست
تأکید بر جملات مثبت نباید با خوشبینی مصنوعی یا نادیده گرفتن واقعیت اشتباه گرفته شود. رهبران موفق همچنان باید مشکلات را ببینند، درباره اشتباهات خود صادق باشند و پیامد تصمیمهای نادرست را بپذیرند.
بر اساس نظریه «گسترش و ساخت» باربارا فردریکسون، تجربه احساسات مثبت میتواند ظرفیت شناختی افراد را افزایش دهد و آنها را برای فکر کردن خلاقانه، پذیرش ایدههای جدید، ایجاد ارتباط اجتماعی و تقویت تابآوری آمادهتر کند.
در مقابل، زمانی که فرد دائماً درگیر ترس، بدبینی، خصومت یا تفکر فاجعهساز باشد، توجه ذهنی میتواند محدودتر شود و فرد بیشتر روی محافظت از خود تمرکز کند تا یافتن راهحل و فرصت.
مغز تحت فشار چگونه واکنش نشان میدهد؟
وقتی مغز با تهدید مواجه میشود، آمیگدال که یکی از بخشهای مهم سامانه هشدار مغز محسوب میشود، در فعالسازی پاسخهای مرتبط با تهدید نقش دارد. این سازوکار برای واکنش به خطرهای فوری مانند یک حادثه فیزیکی بسیار مفید است، اما تهدیدهای روانی نیز میتوانند چنین واکنشهایی را فعال کنند.
برای یک مدیر یا رهبر، یک ایمیل خشمگینانه از سوی والدین، جلسهای پرتنش، ارزیابی نامطلوب، اشتباه در مقابل دیگران، انتقاد در شبکههای اجتماعی یا ترس از دست دادن اعتبار میتواند بهعنوان یک تهدید روانی تجربه شود.
در چنین شرایطی، توجه فرد ممکن است محدودتر شود، واکنشهای هیجانی افزایش یابد و رفتارهای دفاعی بیشتر شوند. این وضعیت در محیط کاری میتواند خود را به شکل تحریکپذیری، کنترل افراطی کارکنان یا دشواری در پذیرش منطقی بازخورد نشان دهد.
حال رهبر به فضای سازمان منتقل میشود
یکی از نکات مهم این دیدگاه آن است که احساسات رهبران میتواند به اطرافیان نیز منتقل شود. مدیری که دائماً با اضطراب، بدبینی یا حالت دفاعی رفتار میکند، ممکن است ناخواسته فضایی ایجاد کند که کارکنان در آن از بیان ایدهها یا اشتباه کردن هراس داشته باشند.
در مقابل، رهبری که حتی در شرایط دشوار از زبان سازنده و تشویقکننده استفاده میکند، میتواند محیطی ایجاد کند که افراد در آن احساس امنیت روانی بیشتری داشته باشند و با تمرکز و خلاقیت بیشتری مشارکت کنند.
در نتیجه، تغییر گفتوگوی درونی قرار نیست مشکلات را از بین ببرد؛ بلکه میتواند نحوه مواجهه فرد با آن مشکلات را تغییر دهد. تجربه شکست یا فشار ممکن است موقتی باشد، اما اگر فرد آن را به هویت دائمی خود تبدیل کند، آثار روانی آن میتواند عمیقتر شود.
پیام اصلی این یافتهها برای رهبران و حتی افراد عادی ساده است: مراقب زبانی باشید که در ذهن خود درباره خودتان به کار میبرید. به جای اینکه یک شکست را به کل هویت خود تعمیم دهید، آن را بهعنوان تجربهای مشخص و فرصتی برای یادگیری و رشد ببینید.
برای دنبال کردن تازهترین مطالب روانشناسی، سلامت و علم، به آماج مراجعه کنید.