چگونه بی‌اشتهایی عصبی و پرخوری عصبی به یک دغدغه ملی تبدیل شدند؟ روایتی از تغییر نگاه پزشکی به اختلالات خوردن

به گزارش آماج، بی‌اشتهایی عصبی و پرخوری عصبی امروزه از شناخته‌شده‌ترین اختلالات خوردن محسوب می‌شوند، اما همیشه چنین جایگاهی در پزشکی و جامعه نداشته‌اند. بررسی تاریخی آلیس واینرب، مورخ دانشگاه لویولا شیکاگو، نشان می‌دهد این اختلالات در چند دهه چگونه از بیماری‌هایی نسبتاً ناشناخته به موضوعی مهم در پزشکی، رسانه‌ها، دانشگاه‌ها و سیاست‌گذاری سلامت تبدیل شدند.

واینرب با بررسی اسناد و منابع موجود در چندین ده آرشیو در هشت کشور، روند تاریخی شناخته‌شدن بی‌اشتهایی عصبی را دنبال کرده است. بخشی از این تاریخ همچنین نشان می‌دهد که چگونه تصویری محدود از بیمار مبتلا به اختلال خوردن شکل گرفت؛ تصویری که بعدها مشخص شد نمی‌تواند همه مبتلایان را نمایندگی کند.

کتاب «قفس طلایی» و تغییر نگاه عمومی به بی‌اشتهایی عصبی

در سال ۱۹۷۸، هیلده بروخ، پزشک متخصص اطفال و روان‌پزشک آلمانی-آمریکایی، کتاب The Golden Cage: The Enigma of Anorexia Nervosa را منتشر کرد. این کتاب نخستین اثر درباره بی‌اشتهایی عصبی بود که با هدف مخاطب عمومی نوشته شد و بعدها بارها تجدید چاپ و به ۱۲ زبان ترجمه شد.

انتشار این کتاب نقش مهمی در تغییر نگاه عمومی به بی‌اشتهایی عصبی داشت. در آن دوره، تصویری که از بیمار مبتلا به این اختلال شکل گرفته بود، بیشتر حول دختران جوان سفیدپوست، تحصیل‌کرده، موفق و متعلق به خانواده‌های مرفه می‌چرخید؛ افرادی که از بیرون زندگی موفقی داشتند و ظاهراً کمبودی احساس نمی‌کردند.

این تصویر در آثار فرهنگی نیز بازتاب پیدا کرد. برای نمونه، استیون لونکرون در سال ۱۹۷۹ در رمان The Best Little Girl in the World به همین الگو پرداخت؛ اثری که بعدها به فیلم نیز تبدیل شد.

در همین دوره، مرگ خواننده آمریکایی کارن کارپنتر در سال ۱۹۸۳ و ارتباط آن با بی‌اشتهایی عصبی توجه گسترده رسانه‌ها را به این بیماری جلب کرد و به شناخته‌شدن بیشتر آن در افکار عمومی کمک کرد.

پزشکان چگونه یاد گرفتند بی‌اشتهایی عصبی را تشخیص دهند؟

شناخته‌شدن این اختلال تنها به رسانه‌ها محدود نماند و به تدریج وارد آموزش پزشکی نیز شد. بی‌اشتهایی عصبی در برنامه‌های آموزشی روان‌پزشکی قرار گرفت و دانشجویان پزشکی و روان‌پزشکی ملزم شدند بتوانند آن را شناسایی و تشخیص دهند.

در دوره‌های آموزش مداوم پزشکی نیز تلاش شد سازوکار این اختلال برای پزشکان توضیح داده شود. برای مثال، روان‌پزشک بریتانیایی راس میچل آن را به شکل چرخه‌ای توضیح می‌داد که در آن محدود کردن غذا می‌تواند برای فرد احساس کنترل و امنیت ایجاد کند؛ احساسی که ممکن است مقاومت در برابر تغییر و ادامه محدودیت غذایی را تقویت کند.

در کنار علائم، آموزش‌های پزشکی آن زمان اغلب یک الگوی مشخص از بیمار را نیز برجسته می‌کردند: زن جوان، سفیدپوست و متعلق به طبقه متوسط. در برخی منابع آموزشی، بیماران همچنین افرادی مقاوم در برابر درمان، غیرهمکار یا حتی غیرمنطقی توصیف می‌شدند.

در نتیجه، دو تصویر همزمان شکل گرفت؛ از یک سو زن جوان موفق و منظم و از سوی دیگر بیماری که ظاهراً در برابر کمک پزشکی مقاومت می‌کرد.

نقش جنبش زنان در بحث درباره علل اختلالات خوردن

با گسترش جنبش زنان، بحث درباره دلایل افزایش اختلالات خوردن وارد مرحله جدیدی شد. خود بروخ معتقد بود افزایش انتظارات از زنان جوان ممکن است بخشی از فشارهای مرتبط با این اختلال باشد. از دیدگاه او، افزایش سطح انتظارات و جاه‌طلبی‌ها می‌توانست فشار زیادی بر برخی دختران وارد کند.

در مقابل، برخی نویسندگان فمینیست، بی‌اشتهایی عصبی را بیشتر به فشارهای اجتماعی مرتبط می‌دانستند. آنها بر نقش استانداردهای دست‌نیافتنی زیبایی، فرهنگ مصرف‌گرایی و انتظارات متناقض درباره بدن زنان تأکید می‌کردند.

این بحث‌ها در کنار افزایش آگاهی عمومی، زمینه را برای شکل‌گیری خدمات حمایتی نیز فراهم کرد. گروه‌های خودیاری، خانواده‌های افراد مبتلا و سازمان‌های مرتبط شروع به جمع‌آوری اطلاعات درباره پزشکان و مراکز درمانی کردند و گروه‌های حمایتی و مطالب آموزشی شکل گرفتند.

برخی از این فعالیت‌های اولیه در ابتدا بسیار محدود بودند؛ حتی فهرست‌های دست‌نویس یا تایپ‌شده‌ای از نام و اطلاعات تماس تعداد اندکی متخصص میان اعضای گروه‌ها دست‌به‌دست می‌شد. اما در اواسط دهه ۱۹۸۰، بخشی از این تلاش‌ها به سازمان‌های سراسری با شعبه‌های منطقه‌ای تبدیل شدند.

پرخوری عصبی از دانشگاه‌ها به مرکز توجه آمد

در حالی که بی‌اشتهایی عصبی به نماد اصلی اختلالات خوردن تبدیل شده بود، پرخوری عصبی نیز در دانشگاه‌های آمریکا به‌تدریج مورد توجه قرار گرفت. این اختلال تا سال ۱۹۷۸ به‌عنوان یک تشخیص پزشکی مستقل توصیف نشده بود و پیش از آن گاهی به‌عنوان نوعی از بی‌اشتهایی عصبی در نظر گرفته می‌شد.

یکی از مطالعات مهم اولیه، پژوهش رادکلیف بود که در سال ۱۹۸۲ آغاز شد. در این مطالعه ابتدا پرسشنامه‌هایی برای ۴۰۰ زن و ۲۰۰ مرد ارسال شد و سپس مصاحبه و ارزیابی پزشکی انجام گرفت.

پژوهشگران با استفاده از معیارهای DSM-III، نسخه سوم راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی، گزارش کردند که ۸ درصد از دانشجویان زن و ۰.۷ درصد از دانشجویان مرد معیارهای تشخیص پرخوری عصبی را داشتند.

نتایج این مطالعه توجه زیادی را به خود جلب کرد و زمینه انجام پژوهش‌های مشابه در دانشگاه‌های دیگر را فراهم آورد.

دانشگاه‌ها به سمت خدمات مشاوره و شناسایی اختلالات خوردن رفتند

افزایش آگاهی درباره پرخوری عصبی و بی‌اشتهایی عصبی به اقدامات عملی در دانشگاه‌ها نیز منجر شد. برخی دانشگاه‌ها خدمات مشاوره، گروه‌های حمایتی و ابزارهای خودارزیابی ارائه کردند و دستورالعمل‌هایی برای تشخیص زمان نیاز دانشجویان به درمان تخصصی ایجاد شد.

کارکنان مراکز مشاوره و حتی مسئولان خوابگاه‌ها نیز در برخی برنامه‌ها آموزش دیدند تا بتوانند نشانه‌های احتمالی اختلالات خوردن را بهتر شناسایی کنند. به این ترتیب، مدیریت و شناسایی این اختلالات به تدریج وارد ساختار خدمات سلامت روان دانشگاهی شد.

کلیشه «زن جوان سفیدپوست» چه مشکلی ایجاد کرد؟

یکی از نکات مهم در این روایت تاریخی، محدود بودن تصویری است که از بیمار مبتلا به اختلال خوردن شکل گرفته بود. اطلاعات درباره مردان و افراد متعلق به گروه‌های نژادی مختلف وجود داشت، اما تأثیر چندانی بر تصور غالب از بیمار مبتلا به اختلال خوردن نداشت.

برای مثال، در برخی دانشگاه‌های تاریخی سیاه‌پوستان آمریکا، میزان گزارش‌شده بی‌اشتهایی عصبی پایین‌تر بود، اما نرخ‌های مشابهی از پرخوری عصبی و سایر رفتارهای تغذیه‌ای ناسالم مشاهده می‌شد. این یافته‌ها نشان می‌دادند تمرکز صرف بر بی‌اشتهایی عصبی نمی‌تواند تصویر کاملی از اختلالات خوردن ارائه کند.

مردان مبتلا نیز در منابع پزشکی آن دوره حضور داشتند، اما گاهی بیماری آنها با کلیشه‌های دیگری درباره گرایش جنسی همراه می‌شد. این موضوع باعث شد شناخت اختلالات خوردن برای مدت قابل توجهی بیش از اندازه زن‌محور باقی بماند.

اختلالات خوردن چگونه به یک مسئله عمومی تبدیل شدند؟

با افزایش فعالیت متخصصان پزشکی، رسانه‌ها، گروه‌های خودیاری و نویسندگان اجتماعی، درباره این موضوع نوعی اجماع شکل گرفت که اختلالات خوردن می‌توانند بیماری‌هایی جدی و حتی تهدیدکننده زندگی باشند.

در سال ۱۹۸۶، نیویورک تایمز نیز اختلالات خوردن را در کنار مشکلاتی مانند سوءمصرف مواد مخدر و خودکشی، از تهدیدهای مهم پیش روی جوانان معرفی کرد. افزایش نگرانی درباره اینکه والدین ممکن است مدت زیادی متوجه بیماری فرزندشان نشوند نیز به این توجه عمومی دامن زد.

در نهایت، موضوع اختلالات خوردن از سطح پزشکی و گروه‌های حمایتی فراتر رفت و وارد عرصه سیاست‌گذاری شد. در سال ۱۹۹۱، کنگره آمریکا یک هفته در ماه فوریه را به‌عنوان «هفته آگاهی از اختلالات خوردن» تعیین کرد.

به این ترتیب، طی حدود یک دهه و نیم، بی‌اشتهایی عصبی و پرخوری عصبی از تشخیص‌هایی نسبتاً ناشناخته به موضوعی مهم در سلامت عمومی و سیاست‌گذاری ایالات متحده تبدیل شدند.

شناخت امروز باید فراتر از کلیشه‌های تاریخی باشد

تاریخچه این اختلالات یک نکته مهم برای پزشکی امروز دارد: تصویری که در گذشته از «بیمار معمول» ساخته شده بود، نباید به معیار تشخیص تبدیل شود.

اختلالات خوردن می‌توانند در افراد با جنسیت، سن، پیشینه اجتماعی و نژادی متفاوت رخ دهند و تشخیص آنها نباید صرفاً بر اساس ظاهر، وزن یا تعلق فرد به یک گروه جمعیتی خاص انجام شود. بررسی رفتارهای تغذیه‌ای، محدودیت غذایی، پرخوری، رفتارهای جبرانی، نگرانی درباره وزن و شکل بدن و همچنین پیامدهای جسمی و روانی، در ارزیابی بالینی اهمیت دارد.

این تغییر نگاه همچنین نشان می‌دهد که افزایش آگاهی عمومی اگرچه می‌تواند به شناسایی زودتر بیماری و دسترسی بهتر به خدمات کمک کند، باید همزمان با کنار گذاشتن کلیشه‌هایی همراه باشد که ممکن است باعث شوند برخی بیماران نادیده گرفته شوند.

برای مطالعه مطالب بیشتر درباره سلامت روان، پزشکی و تازه‌ترین یافته‌های علمی، به آماج مراجعه کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده − سیزده =

آخرین اخبار آماج

ترند ترین

آخرین مقالات آماج

ویدیو ها