به گزارش آماج، برای بسیاری از افراد، بازنشستگی فقط پایان یک شغل نیست؛ بلکه میتواند لحظهای باشد که فرد ناچار میشود دوباره به این پرسش پاسخ دهد که «من خارج از کار چه کسی هستم؟» برخی پژوهشها و روایتهای مرتبط با سالمندی نشان میدهند که وقتی بخش بزرگی از هویت فرد برای سالها به شغل و نقش حرفهای او گره خورده باشد، کنار گذاشتن کار ممکن است با احساس خلأ و کاهش معنا همراه شود.
این موضوع به معنای بیارزش بودن تلاش حرفهای یا موفقیت شغلی نیست. مسئله زمانی شکل میگیرد که «مورد نیاز بودن در محل کار» بهتدریج با «باارزش بودن در زندگی» یکی تلقی شود؛ در حالی که سازمانها و موقعیتهای شغلی در نهایت تغییر میکنند و حتی افراد بسیار مهم نیز ممکن است روزی از آن محیط خارج شوند.
چرا پشیمانی از زیاد کار کردن در دوران بازنشستگی دیده میشود؟
برونی ویر، پرستار مراقبت تسکینی، سالها با افرادی در هفتههای پایانی زندگی آنها گفتوگو کرد و مجموعهای از پشیمانیهای رایج را ثبت کرد. یکی از مواردی که در فهرست او برجسته بود، این بود که افراد آرزو میکردند ایکاش اینهمه برای کار وقت نگذاشته بودند.
البته این روایتها حاصل گفتوگوهای یک مراقب با بیماران بودند و یک مطالعه کنترلشده یا پیمایش علمی گسترده محسوب نمیشوند. بنابراین نمیتوان آنها را بهعنوان یک قانون عمومی درباره همه افراد در نظر گرفت. با این حال، این ایده پرسش مهمی را مطرح میکند: آیا ممکن است بعضی افراد در طول زندگی کاری، ارزش خود را بیش از اندازه با میزان مفید بودنشان برای سازمان گره بزنند؟
«ضروری بودن» در محل کار همیشه ماندگار نیست
سازمانها معمولاً برای ادامه فعالیت پس از خروج افراد طراحی شدهاند. ممکن است نبودن یک کارمند در ابتدا خلأ بزرگی ایجاد کند، اما در بسیاری از موارد، وظایف او میان دیگران تقسیم میشود، فرد جایگزین میشود و ساختار سازمان خود را با شرایط جدید تطبیق میدهد.
این واقعیت لزوماً به معنای بیاهمیت بودن فرد یا تلاشهایش نیست. مشکل زمانی ایجاد میشود که فرد احساس کند اهمیت او فقط از نقشی میآید که در محل کار دارد.
روانشناس جِنا کورتز در توضیح رابطه شدید برخی افراد با شغلشان از مفهوم «درهمتنیدگی» استفاده کرده است؛ وضعیتی که در آن مرز میان هویت شخصی و نقش حرفهای کمرنگ میشود. در چنین شرایطی، پایان شغل ممکن است فقط به معنای از دست دادن درآمد یا موقعیت نباشد، بلکه پرسش عمیقتری درباره هویت فرد ایجاد کند.
چند سؤال ساده میتواند نشان دهد که شغل چه اندازه با هویت شخصی فرد گره خورده است: وقتی با فردی تازه آشنا میشوید، آیا تقریباً بلافاصله درباره شغلتان صحبت میکنید؟ آیا سرگرمیهایی دارید که هیچ ارتباطی با مهارتهای حرفهای شما نداشته باشند؟ آیا میتوانید مدت قابلتوجهی درباره زندگی خود صحبت کنید بدون اینکه بحث به کار کشیده شود؟
داشتن چند نقش در زندگی میتواند انعطافپذیری بیشتری ایجاد کند
پاتریشیا لینویل، روانشناس، در سال ۱۹۸۷ مفهوم «پیچیدگی خود» را مطرح کرد؛ مفهومی که به تعداد و تنوع نقشهایی اشاره دارد که فرد برای توصیف خودش در نظر میگیرد.
در پژوهشهای مرتبط با این ایده، افرادی که خود را فقط از طریق یک یا چند نقش محدود تعریف نمیکردند، در مواجهه با برخی رویدادهای منفی انعطافپذیری بیشتری نشان میدادند. با این حال، یافتههای بعدی درباره نحوه سنجش این مفهوم و اندازه اثر آن اختلافهایی را مطرح کردهاند؛ بنابراین بهتر است این نظریه را یک چارچوب مفید برای فکر کردن درباره هویت بدانیم، نه یک نتیجه قطعی و نهایی.
به زبان ساده، اگر هویت فرد فقط به یک نقش وابسته باشد، ضربه خوردن همان نقش میتواند بخش بزرگی از احساس ارزشمندی او را تحت تأثیر قرار دهد. اما داشتن نقشهای متنوعتر ــ مانند والد بودن، دوست بودن، ورزش کردن، یادگیری، فعالیت اجتماعی یا پرداختن به یک علاقه شخصی ــ میتواند منابع بیشتری برای احساس تعلق و معنا ایجاد کند.
روابط اجتماعی میتوانند به سازگاری با بازنشستگی کمک کنند
برخی پژوهشهای مربوط به بازنشستگی نیز اهمیت ارتباطات اجتماعی را نشان دادهاند. در یک مطالعه، بازنشستگانی که به گروهها و شبکههای اجتماعی مختلف تعلق داشتند، رضایت بیشتر و وضعیت سلامت بهتری را گزارش کردند.
نکته قابل توجه این است که داشتن نقش اجتماعی فقط به دریافت حمایت محدود نمیشود. کمک کردن به دیگران، داشتن مسئولیت در یک گروه یا احساس مفید بودن نیز میتواند به فرد کمک کند تا پس از بازنشستگی همچنان جایگاه و نقش مشخصی در زندگی داشته باشد.
پژوهش طولانیمدت دانشگاه هاروارد درباره رشد بزرگسالی نیز بارها بر اهمیت روابط نزدیک در سلامت و رضایت از زندگی تأکید کرده است. یافتههای این پروژه نشان میدهد کیفیت روابط انسانی در میانسالی و سالهای بعد میتواند با پیامدهای مهم سلامت در آینده ارتباط داشته باشد.
بازنشستگی موفق فقط به معنای کنار گذاشتن کار نیست
برای کسی که چند دهه زندگی خود را صرف شغل کرده، بازنشستگی میتواند فرصتی برای بازتعریف هویت باشد؛ اما این تغییر معمولاً یکشبه اتفاق نمیافتد.
یکی از راهها این است که فرد پیش از بازنشستگی، نقشها و فعالیتهایی خارج از شغل خود ایجاد کند. داشتن دوستانی که ارتباطشان فقط از طریق محیط کار شکل نگرفته، پرداختن به یک علاقه شخصی، عضویت در گروههای اجتماعی یا ورزشی و اختصاص دادن زمانی ثابت به فعالیتهای غیرکاری میتواند به ایجاد چنین تعادلی کمک کند.
همچنین لازم نیست هر فعالیتی الزاماً «مفید» یا درآمدزا باشد. یک قرار هفتگی با دوستان، بازی شطرنج، رسیدگی به باغچه یا وقت گذراندن با اعضای خانواده میتواند بخشی از هویت فرد را شکل دهد؛ حتی اگر هیچ ارتباطی با حرفه سابق او نداشته باشد.
یک سؤال ساده برای سنجش تعادل زندگی
یکی از راههای فکر کردن به این موضوع، تصور این است که اگر شغل فرد از فردا وجود نداشته باشد، چه چیزهایی در زندگی او باقی میماند.
چه کسانی را میتواند صدا بزند؟ چه فعالیتهایی دارد که منتظر شروع آنها باشد؟ چه گروه یا جامعهای به او احساس تعلق میدهد؟ و آیا هنوز افرادی هستند که برایشان فقط به دلیل خودِ وجودش مهم باشد، نه به دلیل عنوان شغلی یا جایگاه سازمانیاش؟
هدف این پرسشها کمارزش کردن کار نیست. شغل میتواند بخش مهمی از هویت، رضایت و معنای زندگی باشد. اما وقتی تنها منبع معنا و ارزشمندی فرد شود، بازنشستگی ممکن است به جای یک تغییر طبیعی، به یک بحران هویتی تبدیل شود.
شاید مهمترین درس این باشد که برای آینده فقط پسانداز مالی کافی نیست؛ ساختن روابط، علایق و هویتهایی که مستقل از شغل بتوانند ادامه پیدا کنند نیز بخشی از آماده شدن برای سالهای بازنشستگی است. برای مطالعه مطالب بیشتر درباره روانشناسی، سبک زندگی و روابط انسانی، به آماج مراجعه کنید.